مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

486

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كنم . در حال ، معروف از بيخودى ، انگشترى از دست بدر آورده ، بوزير داد . وزير ، او را گرفته ، گفت : اگر من دست بنقش اين خاتم بسايم ، خادم خاتم حاضر آيد يا نه ؟ معروف جواب داد : آرى . دست بر نقش او بساى تا خادم او حاضر آيد و تو او را تفرج كنى . وزير دست بر نقش او سود . گوينده‌اى لبيك‌گويان پديد آمد و گفت : اى خواجه ، هرچه ميخواهى در همين ساعت بكنم . وزير ، اشارت بمعروف كرده ، با خادم گفت : اين را بردار و در سرزمينى دور از آبادى بگذار كه در آنجا مأكول و آب نباشد و اين پليد از جوع و عطش بميرد . در حال ، خادم ، او را ربوده ، بر هوا شد . چون معروف اين حالت بديد ، هلاكت خويش يقين كرد و گريستن آغازيده ، گفت : اى ابو السعادات ، بكجا همىروى ؟ گفت : ميروم تا ترا بسرزمينى خراب بيندازم . اى بىادب ، كسى بچنين خاتم مالك گشته . پس از آن او را به ديگرى دهد . تو مستوجب اين و بيش از اينى . اگر از خدا نمىترسيدم ، ترا از همين‌جا ميافكندم تا اينكه ذره‌ذره شوى . معروف چون اين سخن بشنيد ، خاموش گشت تا اينكه ابو السعادات او را بسرزمينى خراب و بىآب و گياه برسانيد و او را در آن سرزمين انداخته ، بازگشت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و نود و نهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، و اما وزير چون بخاتم مالك شد ، بملك گفت : چگونه ديدى ؟ نگفتمت كه اين مرد ، كذاب و نصاب است ؟ ملك گفت : اى وزير ، راست گفته بودى . اكنون خاتم بياور تا من او را تفرج كنم . وزير ، خشم‌آلود بر وى نظاره كرد و خيو بر ريش او انداخته ، گفت : اى كم‌خرد ، چگونه من اين خاتم به تو مىدهم كه پس از خواجگى ، بندهء تو باشم ؟ و لكن من ترا نيز زنده نگذارم . آنگاه دست بر خاتم بسود . در حال ، خادم خاتم حاضر شد .